یا هو
سحرگاهان که سر از بالین بر می گیرم مژگان از خواب فرو می شویم و دیده بر جهان هستی می گشایم و حیات به نام تو آغاز می کنم و به یاد تو بر می خیزم و به امید تو گام در راه زندگی می نهم و سود و زیان را به فراموشی می سپارم و بودو نبود خویش را از یاد می برم .
اگر گفتارم در خور تو نیست بر من ببخش .
آنچه می گویم در حد توانایی خودم است . پروردگارا به وفایت سر می نهم و جفایت را به جان می خرم و از شعله دوست داشتنت به بال و پر در می آیم و پروانه واردر عشق تو می سوزم
تو اکنون کجایی که من در عالم تنهایی همراه می خواهم / ای مهربان بی تو دنیا با من چه مهربان است . گل امید تنها در وجود تو روییده ای باغبان گلم را پرپر نکن
.چقدر دلم می خواست در کنارم بودی و از این سکوت لذت می بردیم واجازه می دادی دنیایم پر از زیبایی گردد و از گرمی حضرت سر شار شود
.تو کجایی که نگاهم در هر سو حضور تو را می جوید؟ بیا و نگذار نومیدی باز گردد.
بگو که عشق بی گناهت محکوم به ماتم و غصه و عذاب نخواهی کرد . بگو که با من چنین نا مردانه رفتار نخواهی کرد . بگو که خواهی گذاشت نگاه پاک و مهربانت جام جهان نمای من باشد . اجازه مده که ستون هستی مان با دست خود خواهی ویرانه شود . با من از مهربانی سخن بگو از اینکه همراز من ویارو پناه من خواهی ماند . آه که چه زیباست شنیدن این حرف از بیان تو و چه دردناک است انتطار برای لحطه ای که نمی دانم چه خواهی گفت
امروز هم احساس تنهایی می کنم .تنهای تنها در سرزمین ناآشنایان حقایقی که از آن گریزانم.
در این میان به دنبال کسی می گردم تا حرف دلم را برایش بازگو کنم . اما وقتی که از همه چیز و همه کس و همه چیز نا امید می شوم به خلوت ترین مکان پناه می برم و به دور از چشم دیگران اشک می ریزم .اشکهایی که بیان کننده ی دردهای درونی ام هستند
. پس از خداوند طلب مساعدت می کنم پروردگاری که همه جا حضور دارد و ما او را نمی بینیم و به این ترتیب با یاد او دلم آرام می گیرد.به باغبان خواهم گفت که در برگ برگ درختان نام تو را بنویسد و برای گلهای باغش نام تو را بخواند .به پروانه های زیبای باغش خواهم گفت که نام تو را زمزمه کنند و با نام تو به پرواز در آیند
.به ÷رندگان خواهم گفت که در نغمه هایشان نام تو را سردهند و در افق آسمان نام تو را ترسیم کنند
.آری تنها نام تورا ای معبودم
باید همچون باد گذشت و چون ستاره درخشید باید فریاد کشید و خالی شد .
باید بود و ره پیمود و کوشید .باید سر به سبزه زار هستی گذاشت و با نسیم مهربان آفتاب مأنوس شد باید سر سبزی زندگی را در نگاه گرم خورشید جستوجو کرد
.باید دل به سبزینه سپرد و عطر خوشبوی یاس را در چشم نسترن های تازه به خانه دل فرا خواند
.باید طاق نیلوفرین آرزو ها را به بلندای بی نهایت رساند . باید به دنبال پیچک های امید و آرزو بود
.باید که چون بارانی از نوارش از امتداد دیوارهای غول گونه بارید .
باید............
دلتنگی های آدمی را باد ترانه ای می خواند
رویاهایش را آسمان پر ستاره نا دیده می گیرد
هر دانه ی برفی به اشکی نریخته می ماند
سکوت سر شار از سخنان نا گفته است ِ از
حرکات نا کرده!
اعتراف به عشق های نهان و شگفتی های بر زبان نیامده
در این سکوت حقیقت ها نهفته است
حقیقت من و تو ...
...واژه شعر را در قالب تنهایی به دیوار اتاق خاطراتم میخکوب می کنم . زندگی ام بوی غربت تنهایی و بی قراری گرفته است .
حالا دیگه بلور زندگی است!
رفاقت ها پوچ و تو خالی است.سرزمین خاطره ها خشک و فرسوده شده است.لبخندها چقدر سرد و بی روح است.تحمل نگاه بی رمق دوستان چقدر زجر آور شده است.باید رفت باید به انداره ی خود تنهایی را در آغوش کشید
.باید خود را ساخت برای تولدی دیگر و زندگی دیگر.
ای کاش همیشه در قصه ها زندگی می کردیم .
ای کاش زندگی ما در قصه ای شیرین و زیبا خلاصه می شد.قصه ای که در آن غم و غصه و کینه راه نداشت .
قصه ای که در آن غم و جدایی نبود قصه ای که فقط مهر و عاطفه و لبخند وجود داشت و همراش شادی و نشاط بود .ای کاش زندگی ما هم مانند همان قصه مادر بزرگ با یکی بود یکی نبود آغاز می شد و در زیر گنبد کبود با خیرو خوشی به پایان می رسید
.قصه های مادر بزرگ همیشه خوشی و شیرینی داشت و در قصه هایش همیشه از قهر و جدایی آشتی ِ عشق و عاشقی و جشن و سروریکه بر پا بوده صحبت می کرد . ای کاش من در همان قصه مادر بزرگ زندگی می کردم و خوشبختی را با تمام وجود لمس می کردم
.ولی افسوس .....